روزهای شیرین روزگارم
خیلی وقته نتونستم بیام اینجا و برات بنویسم،اصلا وقت نمی کنم یعنی نمیذاری.ماشاالله خیلی شیطون شدی از در و دیوار بالا میری هر کاری دوست داری باید انجام بدی و کسی جرات نداره بهت بگه نکن،نگاه می کنی و دوباره همون کار و انجام می دی،دیروز تو باغ داشتی با انگشت با سنگها بازی می کردی بهت گفتم نکن بعد تو نگاهم کردی و کف دو دستت رو کشیدی رو سنگها...فرقی هم نمی کنه هر کاری باشه همینطوره دقیقا اگه بگم نکن انجامش می دی.مجبورم یه جور دیگه حواست رو پرت کنم .به هیچ عنوان به اسباب بازی هات اهمیت نمیدی فقط کنترل و سیم برق و پریز و وسایل برقی شدی بابا برقی من.
هر کی زنگ می زنه .چه صدای در باشه چه موبایل و تلفن تند تند میگی کی یه.
شماره تلفن قصه گوی خاله ستاره رو تکرار می کنی البته اخرش رو ، میگی 30 10 30
خودکار برمی داری و چشم چشم دو ابرو می کشی و به زبون خودت شعرش هم می خونی.
به همه دست می دی.بوس می فرستی و برای هر کی دلت تنگ شده باشه تا ببینیش سریع بوسش می کنی.چون مهربونمی
با کوچکترین اهنگی می رقصی حتی اگه اهنگ رقصی هم نباشه.
خودت میری کنترل رو برمیداری تلویزیون و DVD رو روشن می کنی و CD خاله ستاره رو میذاری بعد انقدر محو تماشا می شی که انگار دفعه اولته میبینی.
شماره یک و شش و ده رو می گی،حتی اگه تو اوج گریه باشی وقتی میگیم یک دو ...سریع میگی سه.
موقعی که گریه میکنی به من می گی ماما ولی در حالت عادی بهم می گی... نه
وقتی شیر می خوای میای پیش من و با گریه الکی میگی سیر سیر
کسی جرات نداره جلوی تو بره دستشویی یا حمام انقدر گریه می کنی که هر کی باشه باید سریع برگرده بیرون تا شما غصه نخوری.
دیگه در خونه رو قفل می کنیم چون دستت میرسه و در و باز می کنی و غافل بشیم رفتی بیرون.
راستی یادم رفته بود برات بگم حدود 1 ماه پیش دندون 8 هم دراومد.پایین سمت چپ.
از انیتا به شدت می ترسی.اگه یه وقت اون جیغ بزنه تو سریع بغض می کنی و می زنی زیر گریه.
یه موقع هایی همچین می ری تو بغل بابات خودتو می چسبونی و می خوابی که حسودیم میشه و میام بغلت می کنم ولی تو دوباره بر می گردی و می ری تو بغل بابایی.
وقتی میگم کتابت کو سریع میری میاریش تا برات بخونم و همزمان کتاب رو پاره می کنی.دیگه کتاب سالم برات نمونده.
مکعب های رنگی رو قشنگ روی هم می چینی و انقدر ذوق می کنی منم برات کلی دست می زنم تو می خندی.
وقتی میگم ادریان ساعت چنده میگی ...سیسه 6
وقتی میریم مهمونی حتی نمی زاری 5 دقیقه بگذره سریع شروع می کنی و هر چی رو میزه بر می داری،وسایل میز رو بر میدارم می ری تو اشپزخونه در کابینت هارو باز می کنی میارمت کنار در یخچال رو باز می کنی،از اشپزخونه میارمت بیرون می ری تو اتاق خواب در کمد و کشو هارو باز می کنی و می ریزی بیرون به زور میارمت بیرون می ری سر تلویزیون...جلوی همه وسایل میز و صندلی می زاریم که دست نزنی می ری به زور هلش می دی کنار و دوباره و دوباره....خلاصه وقتی از می خویم بیایم کل دکوراسیون صاحبخونه از دست تو تغییر کرده.
وقتی میریم بیرون و راه میری شروع میکنی به خلاف مسیر ما راه میری و حتی نمی تونیم دستت رو بگیریم چون یکدفعه خودت رو از عقب پرت می کنی.خلاصه که عشق منی جونم


روزهای شیرین روزگارم
مامان الهه